تحول در «خردهفروشی» بخشی از اقتصاد روزمره
بازار خردهفروشی در ایران سالها بر پایه واحدهای کوچک و مستقل شکل گرفته بود؛ مغازههایی که با سرمایه شخصی اداره میشدند و هر کدام قواعد، قیمتها و شیوه تأمین خود را داشتند.
اما با رشد شهرنشینی، افزایش تنوع کالا و پیچیدهتر شدن زنجیره تأمین، این ساختار به تدریج با محدودیتهایی روبهرو شد. در چنین فضایی، فروشگاههای زنجیرهای مبتنی بر فرانچایز وارد میدان شدند؛ مدلی که تلاش میکند مالکیت محلی را حفظ کند و با این حال، مدیریت و استانداردها را یکپارچه کند. در ایران نیز شبکههایی مانند افق کوروش نمونهای قابل بررسی از این الگو هستند؛ نه بهعنوان استثنا، بلکه بهعنوان نشانهای از تغییر شکل تدریجی بازار خردهفروشی کشور. بازار سنتی ایران همیشه بر پایه رابطه شکل گرفته است؛ رابطه میان مشتری و فروشنده، اعتماد محلهای و شناخت شخصی. این ویژگیها همچنان ارزشمندند، اما اقتصاد مدرن صرفا بر رابطه انسانی نمیچرخد؛ به اطلاعات، مقیاس و نظم هم نیاز دارد.
وقتی تعداد کالاها از چندده قلم به چند هزار قلم رسید و وقتی قیمت یک محصول در دو خیابان میتوانست متفاوت باشد، مسئله فقط خرید روزمره نبود، بلکه کارایی بازار مطرح شد. در مدل قدیمی، هر مغازه یک جزیره اقتصادی بود. فروشنده خودش تصمیم میگرفت از کدام عمدهفروش خرید کند، چه مقدار سود بگذارد و چه کالایی را اصلا وارد نکند. نتیجه این استقلال، آزادی عمل بود، اما در مقیاس کلان به بینظمی میانجامید. مصرفکننده برای خرید ساده مجبور به مقایسه دائمی قیمتها بود و تولیدکننده نیز برای رساندن کالا به مصرفکننده باید از لایههای متعدد عبور میکرد. هر حلقه از این زنجیره، هزینهای اضافه میکرد که در نهایت در قیمت نهایی دیده میشد. فروشگاههای زنجیرهای با یک ایده ساده وارد شدند؛ مغازه همچنان در همان محله باشد، اما دیگر تنها نباشد. پشت آن یک شبکه تأمین، یک سیستم قیمتگذاری و یک سیاست واحد قرار گیرد. این همانجایی است که مدل فرانچایز معنا پیدا میکند؛ جایی که مالک مغازه همچنان فرد محلی است، اما مغازه بخشی از یک ساختار بزرگتر محسوب میشود. این مدل در ظاهر شبیه اجارهدادن یک نام تجاری است، اما در واقع تغییر تعریف خردهفروشی است. مغازهدار دیگر تاجر خردی نیست که با چانهزنی خرید کند؛ او مدیر یک نقطه فروش در یک شبکه توزیع است. درآمدش نه از مهارت پیداکردن بنکدار ارزانتر، بلکه از مدیریت بهتر فروشگاه به دست میآید.
به همین دلیل، ریسک فعالیت نیز تغییر میکند. نوسان قیمت خرید که در بازار سنتی میتوانست سود یک ماه را از بین ببرد، جای خود را به ثبات نسبی میدهد؛ زیرا قیمت خرید از مسیر واحدی تعیین میشود. یکی از ملموسترین نتایج این ساختار، یکسانشدن قیمتهاست. در بسیاری از شهرها تجربهای آشنا وجود دارد: یک کالا در چند فروشگاه محلی با قیمتهای متفاوت عرضه میشود. این تفاوت همیشه ناشی از گرانفروشی نیست؛ اغلب حاصل تفاوت در قیمت خرید است. مغازهای که حجم خرید کمتری دارد یا از واسطه بیشتری خرید میکند، ناچار است قیمت بالاتری بگذارد.
شبکههای فرانچایزی این فاصله را کم میکنند؛ زیرا خرید در مقیاس ملی انجام میشود. در نتیجه، مصرفکننده در شهر کوچک کمتر احساس میکند هزینه دوری از مرکز را میپردازد. از این زاویه، این فروشگاهها صرفا یک کسبوکار نیستند؛ نوعی تنظیمکننده غیررسمی بازار محسوب میشوند. البته موضوع فقط قیمت نیست، «تنوع» نیز مطرح است.
در فروشگاه سنتی، تنوع تابع سرمایه است. صاحب مغازه نمیتواند دهها برند از یک کالا را نگه دارد، چون خواب سرمایه بالاست و ریسک تاریخ مصرف وجود دارد، اما وقتی تأمین به صورت شبکهای انجام میشود، گردش کالا سریعتر است و نگهداری طیف گستردهتری از محصولات ممکن میشود. برای مصرفکننده، این یعنی انتخاب واقعی؛ برای تولیدکننده، یعنی دسترسی مستقیمتر به بازار.
این تغییر در واقع ساختار رقابت را هم عوض میکند. رقابت از سطح مغازهها به سطح برندها منتقل میشود. به جای اینکه فروشنده تصمیم بگیرد کدام محصول دیده شود، سیستم چیدمان و دادههای فروش تعیین میکند چه کالایی بیشتر عرضه شود. خردهفروشی از یک فعالیت شهودی به فعالیتی دادهمحور نزدیک میشود.
در ایران، گسترش شبکههایی مانند افق کوروش را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. بخش قابل توجهی از شعب این شبکه به افراد محلی واگذار شده و در عین حال سیاستهای قیمتی و تأمین به شکل متمرکز مدیریت میشود. همین ترکیب، تفاوت اصلی آن با فروشگاههای زنجیرهای کاملا مالکیتی را نشان میدهد؛ زیرا توسعه تنها با سرمایه شرکت انجام نمیشود، بلکه با مشارکت سرمایههای خرد در سراسر کشور پیش میرود.
در بسیاری از شهرهای کوچک، در عمل یک مغازهدار محلی به جای رقابت با شبکه توزیع، به بخشی از آن تبدیل شده است. در این مدل، صاحب شعبه همچنان مالک کسبوکار است، اما دیگر تنها تصمیمگیرنده اقتصادی نیست. او در چارچوب یک سیستم عمل میکند؛ چیدمان مشخص است، دامنه قیمتها مشخص است و مسیر تأمین نیز از پیش تعیین شده. در مقابل، مزیتی که دریافت میکند، ثبات نسبی در فروش است.
مشتری به دلیل شناخت برند وارد فروشگاه میشود، نهفقط به دلیل شناخت فروشنده. این تغییر، وابستگی درآمد به روابط شخصی را کمتر و وابستگی آن به کارایی فروشگاه را بیشتر میکند. یکی از اثرات مهم حضور چنین شبکهای در شهرهای مختلف، کاهش فاصله قیمتی میان مناطق است. در گذشته، فاصله از مراکز عمدهفروشی عملا به معنای قیمت بالاتر بود. اما وقتی شبکه توزیع سراسری ایجاد میشود، شهر کوچک و بزرگ از یک مسیر تأمین استفاده میکنند. در نتیجه، مصرفکننده در یک شهر دورتر نیز به قیمتی نزدیک به مرکز دسترسی دارد. این موضوع بهویژه در کالاهای مصرفی روزانه اهمیت پیدا میکند؛ جایی که تفاوتهای کوچک قیمت در طول ماه به هزینه قابل توجهی برای خانوار تبدیل میشود.
نگاهی به مورد موفق افق کوروش
اما در میان الگوهای داخلی فروشگاههای افق کوروش از این منظر صرفا یک فروشگاه نیست، بلکه یک نمونه از تغییر نقش مغازهدار در اقتصاد امروز است. بسیاری از شعب آن در واقع همان سوپرمارکتهای سابق هستند که با حفظ مالکیت محلی، وارد یک ساختار سازمانیافته شدهاند. به همین دلیل، توسعه آن بیشتر به تغییر شکل بازار شباهت دارد تا حذف آن.
فروشگاه محلی باقی مانده، اما روش کار آن عوض شده است. این شبکه همچنین برای تولیدکنندگان نیز معنای متفاوتی دارد. به جای مذاکره با صدها بنکدار، امکان عرضه کالا در یک بستر واحد فراهم میشود. در نتیجه مسیر ورود محصول جدید کوتاهتر میشود و برندهای تازه راحتتر دیده میشوند.
این موضوع به تدریج تعادل قدرت در بازار را تغییر میدهد: دیدهشدن کالا کمتر وابسته به رابطه توزیعکننده و بیشتر وابسته به عملکرد فروش میشود. در عین حال، این مدل بدون چالش هم نیست. استاندارد شدن قیمت به معنای کاهش انعطاف فردی است و فروشنده دیگر نمیتواند بر اساس شرایط محلی قیمتگذاری کند. اما همین محدودیت، از نگاه مصرفکننده تبدیل به مزیت میشود؛ زیرا پیشبینیپذیری ایجاد میکند.
مشتری میداند کالایی که امروز میخرد، فردا در محلهای دیگر تفاوت چشمگیری نخواهد داشت. به همین دلیل، بررسی افق کوروش بیش از آنکه بررسی یک برند خاص باشد، مشاهده یک روند است؛ روندی که در آن مغازهداری از فعالیت مستقل به بخشی از یک شبکه تبدیل میشود.
این تغییر به تدریج تعریف رقابت را عوض میکند؛ رقابت میان فروشندگان جای خود را به رقابت میان سیستمهای توزیع میدهد. در نهایت، تحول خردهفروشی را باید بخشی از تحول اقتصاد روزمره دانست.
همانطور که بانکداری از دفترچه دستی به سامانه دیجیتال رسید، خرید روزانه نیز از معامله فردی به شبکه سازمانیافته نزدیک میشود.
فروشگاههای فرانچایزی در میانه این مسیر قرار دارند؛ نه کاملا مدرن به معنای فروشگاههای عظیم و نه کاملا سنتی به معنای مغازه مستقل. آنها پلی میان این دو هستند. اگر این روند ادامه یابد، آینده خردهفروشی احتمالا ترکیبی خواهد بود از فروشگاههای محلی که در قالب شبکههای بزرگ فعالیت میکنند؛ جایی که مالکیت همچنان مردمی است، اما سازوکار اقتصادی مقیاس ملی دارد.
تجربههایی مانند افق کوروش نشان میدهد این مسیر در ایران نیز آغاز شده است؛ مسیری که هدف آن حذف مغازههای قدیمی نیست، بلکه تبدیل آنها به بخشی از یک ساختار کارآمدتر است.










