مریم قربانینیا نویسنده و منتقد سینما در یادداشتی درباره اپیزود هشتم سریال «سرو، سپید، سرخ» با عنوان «کاش خانهات پنجره نداشت…» ساخته محمدرضا خردمندان که شب گذشته پنجشنبه ۱۲ شهریورماه از شبکه یک سیما پخش شد، نوشت: بعضی اپیزودها تمام میشوند، اما تمام نمیشوند. تیتراژ که بالا میآید، قصه هنوز در ذهن مخاطب ادامه دارد؛ در میان آوار یک خانه، در صدای خنده دو کودک، در یک لنگه کفش که بالاخره پیدا میشود و در نگاه مردی که دیگر چیزی برایش نمانده جز خاطرات خانوادهاش. «کاش خانهات پنجره نداشت…» از آن اپیزودهایی است که جنگ را نه در میدان نبرد، بلکه در ویرانههای یک خانه، در لابهلای اسباببازیهای کودکان و در چشمهای آدمهایی روایت میکند که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.
هشتمین اپیزود «سرو، سپید، سرخ» با عنوان «کاش خانهات پنجره نداشت…» به نویسندگی و کارگردانی محمدرضا خردمندان، با نقشآفرینی سعید آقاخانی و پادینا کیانی قصهای است که از همان ابتدا تکلیف مخاطب را با شخصیت یونس روشن میکند. مردی که خودش را مأمور اداره اطلاعات معرفی میکند، اما خیلی زود مشخص میشود چنین چیزی نیست. بنابراین قرار نیست مخاطب از یونس بترسد یا او را یک جانی، قاتل یا متجاوز بداند. اتفاقاً نقطه قوت قصه این است که مخاطب خیلی زود متوجه میشود پشت این رفتار عجیب، مردی ایستاده که خودش قربانی یک فاجعه بزرگتر شده است.
یونس از همان جایی که میگوید «مگه من آدمکشم؟» و تأکید میکند که دنبال یک همصحبت است و «ما حرف مشترک با هم خیلی داریم»، چهره واقعیاش را آرامآرام نشان میدهد. او تهدید اصلی قصه نیست؛ مردی است که از شدت خشم و اندوه، دست به کاری غیرعادی زده تا شاید بتواند با بخشی از عاملان نابودی زندگیاش روبهرو شود.
وقتی در مسیر، داستان آشنایی و ازدواجش با هدی را تعریف میکند، تصویر یونس کاملتر میشود. مردی زحمتکش که زندگی سادهای داشته، عاشق همسرش بوده و برای به دست آوردن او تلاش کرده است؛ مردی که اساساً آدم خانواده است. حتی نحوه حرف زدنش درباره دستهای هدی، منتکشیهایش بعد از قهر و آن جمله که «وقتی کسی رو دوست داشته باشی، منتکشیش هم حال میده»، بیشتر از آنکه او را یک شخصیت خشن نشان دهد، یک عاشق و همسر دلبسته معرفی میکند.
به همین دلیل، زمانی که یونس ماجرای خانوادهاش را برای دلآرام تعریف میکند، مخاطب دیگر فقط داستان یک مرد و یک دختر را دنبال نمیکند؛ مخاطب منتظر است بفهمد چه اتفاقی برای این خانواده افتاده است.
و وقتی یونس از دلآرام میخواهد فیلم بگیرد و برای حمله به یک محل نظامی اطلاعات بفرستد، معمای قصه عملاً کنار میرود. فیلمی که از دل گوشی بیرون میآید، همهچیز را توضیح میدهد. مخاطب میفهمد این دختر پیشتر با انتشار یک ویدئو و دادن اطلاعات، در مسیری قرار گرفته که نتیجهاش مرگ آدمها بوده است.
شاید یکی از نقطات قوت این اپیزود همین باشد؛ جنگ در اینجا عدد نیست. خبر نیست. نقشه و موشک و موقعیت جغرافیایی نیست. جنگ، لنگه کفشی است که پدر هنوز امیدوار است جفتش را پیدا کند. جنگ، لاکی است که دختر کوچکی روی ناخنهای پدرش زده و پدر پاکش نمیکند. جنگ، کودکی است که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته و هنوز نمیتواند نام پدرش را کامل بنویسد. جنگ، خانهای است که قسطهایش هنوز تمام نشده اما دیگر وجود ندارد.
اما نقطه درخشان فیلمنامه این است که خردمندان حتی در اینجا هم به سراغ یک قضاوت ساده نمیرود. دلآرام میگوید نمیدانسته آن اطلاعات جدی گرفته میشود و اصلاً فکر نمیکرده آنجا را بزنند. یونس اما چیزی را مقابل او میگذارد که برای خودش از هر استدلالی مهمتر است: خانهای که دیگر وجود ندارد.
«خونه امن من و زنم و بچههام» همین یک جمله، تمام جهان یونس را توضیح میدهد. خانهای که قرار بوده امن باشد، حالا تبدیل به تل خاک شده است. خانوادهای که قرار بوده کنار هم باشند، دیگر نیستند. و مردی که حالا در یک کارگاه متروکه، میان آوار وسایل خانهاش دنبال نشانههای زندگی گذشته میگردد.
اینجاست که بازی سعید آقاخانی به یکی از مهمترین نقاط قوت اپیزود تبدیل میشود. او یونس را با دیالوگهای پرطمطراق یا گریههای اغراقشده بازی نمیکند؛ بیشتر با صورتش بازی میکند. با نگاهش، مکثهایش، تغییر لحنش و حتی لحظههایی که لبخند میزند اما چشمهایش پر از اندوه است.
آقاخانی با تکتک سلولهای صورتش بازی میکند و همین باعث میشود رنج یونس به مخاطب منتقل شود؛ مردی که در یک لحظه درباره عشقش به همسرش حرف میزند، لحظهای بعد از شیطنتهای دخترش میگوید و چند دقیقه بعد میان آوار خانه دنبال وسایل بچههایش میگردد.
اسب چوبی ترمه، دفتر نقاشی طاها، کفش چراغدار کودکانه، میکروفن اسباببازی، شیشه لاک قرمز و دفترچه اقساط خانه، در این اپیزود تبدیل به شخصیت میشوند؛ هر کدام بخشی از یک زندگی ازدسترفتهاند.
شاید دردناکترین بخش، همان فیلمی باشد که یونس از بچههایش پخش میکند؛ جایی که ترمه و طاها هنوز زندهاند، میخندند، میدوند و آواز میخوانند. یونس مقابل صفحه تلویزیون با بچههایی که دیگر وجود ندارند حرف میزند، قربانصدقهشان میرود و از اینکه چرا وقتی ترمه میخواست تمام ناخنهایش را لاک بزند، بیدار شده، افسوس میخورد. جمله ساده «کاش بیدار نشده بودم» در این لحظه تبدیل به یکی از دردناکترین جملههای اپیزود میشود.
این «کاش» ها هستند که اپیزود را به گریه میاندازند. کاش بیدار نشده بودم. کاش دو تا میکروفن خریده بودم. کاش کفش بچه را پیدا کنم. کاش آن خانه هنوز بود… و در میان همه این «کاش»ها، جنگ به شکل واقعی خودش دیده میشود؛ نه با نمایش موشک و انفجار، بلکه با چیزهایی که بعد از انفجار باقی میمانند.
خردمندان در این اپیزود، به یکی از تلخترین ابعاد جنگ هم نزدیک میشود؛ آدمهایی که از دور و پشت صفحه گوشی، جنگ را یک بازی میبینند، برای انفجارها هیجانزده میشوند و اطلاعات میدهند، بیآنکه بدانند آن نقطه روی نقشه، یک خانه است؛ خانهای که ممکن است یک پدر برای ساختنش سالها کار کرده باشد و هنوز چند قسطش باقی مانده باشد. آدمهایی که جنگ برایشان نه یک فاجعه، بلکه فرصتی برای هیجان، انتقام یا دیده شدن بوده است.
و درست همینجا، «کاش خانهات پنجره نداشت…» از یک قصه شخصی به روایتی درباره یک فاجعه جمعی تبدیل میشود.
خانه یونس فقط خانه یک خانواده نیست. نمادی است از خانههایی که در جنگ فرو ریختند؛ از کودکانی که پدر و مادرشان را از دست دادند، از پدر و مادرهایی که فرزندانشان را از دست دادند، از زنها و مردهایی که یکشبه بیهمسر شدند و از آدمهایی که صبح، خانه داشتند و شب، فقط مشتی آجر و خاطره برایشان باقی مانده بود.
دلآرام شاید در ابتدا عمق کاری را که کرده نمیفهمیده، اما یونس کاری میکند که او آن را ببیند؛ نه با سخنرانی و شعار، بلکه با نشان دادن یک زندگی نابودشده.
و پایان اپیزود، اوج همین مواجهه است.
دلآرام فرصت فرار پیدا میکند. حتی یونس میتواند مانعش شود، اما نمیشود. با ریموت، در را برایش باز میکند. دختر از سوله بیرون میرود، اما چند قدم بعد برمیگردد. چون حالا دیگر یونس برای او فقط مردی نیست که او را با اسلحه به سوله آورده است. او مردی است که خانهاش ویران شده، زن و بچههایش را از دست داده و در میان آوار، دنبال کفش بچهاش میگردد و دلآرام حالا با حقیقتی روبهرو شده که نمیتواند از آن فرار کند.
دلآرام پشت در مینشیند و گریه میکند. آن طرف در، یونس لنگه کفش طاها را پیدا کرده، سیگار میکشد و به تصویر بچههایش نگاه میکند.
بعد صدای جنگنده.
و انفجار.
قصه همینجا تمام میشود، اما معنای آن تازه شروع میشود.
نه توضیح اضافهای لازم است، نه دیالوگ نهایی. همین صدای جنگنده کافی است تا بفهمیم «کاش خانهات پنجره نداشت…» فقط درباره یونس و دلآرام نیست. درباره آدمهایی است که جنگ زندگیشان را گرفت و درباره کسانی که شاید هیچگاه نفهمیدند پشت هر نشانی که میدادند، پشت هر نقطهای که برای دشمن مشخص میکردند، یک «خانه» وجود داشت؛ خانهای با یک پدر، یک مادر، یک کودک، یک خاطره و هزار امید.
و شاید به همین دلیل، این اپیزود یکی از قسمتهای موفق «سرو، سپید، سرخ» است، چون به جای آنکه جنگ را فقط از زاویه میدان نبرد روایت کند، سراغ چیزی میرود که جنگ از انسان میگیرد: خانه، خانواده، خاطره و آینده و زندگیای که دیگر وجود ندارد.
انتهای پیام/
















































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































